خرید بک لینک
یک. ایستاده بودم جلوی ضریح و نسیم در دلم میپیچید. قلبم خالی خالی، رهای رها، آرامِ آرام، و روشن روشن بود. آرامش گمشدهٔ سالیان دور را یافتم؛ یک گوشهای حوالی ضریح بانو... . دو. آن کسی که امروز وسط ب

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

گفت: «اگر من عاشق کسی بشوم حتما به دستش میآورم. چرا وقتی از یکی خوشمان آمده بهش نگوییم و او را برای خودمان نکنیم؟» گفتم: «همیشه که نمیشود طرف را به دست آورد. اصلا شاید از تو خوشش نیاید و بگوید دنیا

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

هی رفیق! ممکن است پنج دقیقهٔ دیگر بیفتی و بمیری، با دلایلی مسخره مثل پریدن آب در گلو، افتادن و خوردن محکم سرت به لبهٔ تخت و مبل و... . ممکن است سکتهٔ قلبی کنی یکهو یا هرچیز دیگر. این اتفاقها هم ممکن است برای تو بیفتد هم پدر و مادر و دوستان و دور و بریهایت؛ پس قدر الان و زنده بودنت را بدان و به آنهایی که دوستشان داری «دوستت دارم» را بگو. ممکن است پنج دقیقهٔ بعد نباشی و همین لحظهٔ معمولی که الان داری و فرصت تمام دوستت دارمها را از دست بدهی.

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

به آینده فکر میکنم؛ به چهل-پنجاه سال دیگر، به پیشرفت علم و تکنولوژی، به تغییر سبک زندگی مردم و در نهایت به مادربزرگها و پدربزرگهای آن زمان! فکرکردن راجع به این موضوع همیشه به واهمهای ختم میشود؛

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد

و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

«حافظ»

:)

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

[ نگارش, صحیح, نشانهٔ همزه, چگونه است؟]

(قسمت اول)

ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

چه خبر است این روزها؟ چرا همهمان دست به دست هم دادهایم که گند بزنیم توی دنیا؟ چرا هی دل میشکنیم؟ چرا جواب خوبی را با دلشکستن میدهیم؟ چرا اخموییم؟ چرا رفتهایم روی حالت «سینکنندهٔ جوابندهنده»؟ چ

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

مدتی است نمیتوانم درست بخوابم و صدای پای مورچه هم بیدارم میکند، امتحانات میانترم شروع شده، مقالهام را ننوشتهام، طرح داستانی که به ذهنم آمده را هی پشت گوش میاندازم که نبینمش و سرم گرم آن و غافل ا

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

یک صداهایی به گوشم خورد که خواب را از سرم پراند. وقتی چشمهام را به زور باز کردم و نشستم، دیدم برّه از تو جعبهاش درآمده و همینطور بالا و پایین میپرد. گفتم: «دِ! چهکار میکنی؟ اخترک به این کوچکی را

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

چشمانم را میبندم و نفس میکشم؛ عمیق. این هوا سراسر عطر مردانهٔ تو را دارد، این هوا سراسر عطر حضور تو را دارد، این هوا عجیب نفسکشیدن دارد. و من... آغاز میکنم غزلم را بهنام تو؛ بهنام تویی که از پس

برچسب: نویسنده: پرهام حسنی تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 2:06

صفحه بندی