یک. ایستاده بودم جلوی ضریح و نسیم در دلم میپیچید. قلبم خالی خالی، رهای رها، آرامِ آرام، و روشن روشن بود. آرامش گمشدهٔ سالیان دور را یافتم؛ یک گوشهای حوالی ضریح بانو... .
دو. آن کسی که امروز وسط ب
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
هی رفیق! ممکن است پنج دقیقهٔ دیگر بیفتی و بمیری، با دلایلی مسخره مثل پریدن آب در گلو، افتادن و خوردن محکم سرت به لبهٔ تخت و مبل و... . ممکن است سکتهٔ قلبی کنی یکهو یا هرچیز دیگر. این اتفاقها هم ممکن است برای تو بیفتد هم پدر و مادر و دوستان و دور و بریهایت؛ پس قدر الان و زنده بودنت را بدان و به آنهایی که دوستشان داری «دوستت دارم» را بگو. ممکن است پنج دقیقهٔ بعد نباشی و همین لحظهٔ معمولی که الان داری و فرصت تمام دوستت دارمها را از دست بدهی.
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
به آینده فکر میکنم؛ به چهل-پنجاه سال دیگر، به پیشرفت علم و تکنولوژی، به تغییر سبک زندگی مردم و در نهایت به مادربزرگها و پدربزرگهای آن زمان! فکرکردن راجع به این موضوع همیشه به واهمهای ختم میشود؛
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
«حافظ»
:)
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
یک صداهایی به گوشم خورد که خواب را از سرم پراند. وقتی چشمهام را به زور باز کردم و نشستم، دیدم برّه از تو جعبهاش درآمده و همینطور بالا و پایین میپرد. گفتم: «دِ! چهکار میکنی؟ اخترک به این کوچکی را
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی
چشمانم را میبندم و نفس میکشم؛ عمیق. این هوا سراسر عطر مردانهٔ تو را دارد، این هوا سراسر عطر حضور تو را دارد، این هوا عجیب نفسکشیدن دارد. و من... آغاز میکنم غزلم را بهنام تو؛ بهنام تویی که از پس
برچسب:
نویسنده: پرهام حسنی